تخفیف ویژه

ملداش

20,000 تومان 18,000 تومان

ایلچی با یعقوب چشم در چشم شد. از چشم های قرمزش اشک می آمد.
ـ چشمت چی شده
ـ داشتم تیمم میکردم خاک رفت توی چشمم
ـ چی جوری تیمم کردی ؟
ـ داشتم خاک رو به دست و صورتم می مالیدم، یه لحظه چشمم رو باز کردم خاک رفت توش.
ـ یعنی خاک ریختی روی صورتت و مالیدی؟
ـ مگه توی تیمم به جای آب خاک نمی ریزن؟
ایلچی چشمانش را گشاد کرد: یعنی خاک رو به جای آب ریختی روی صورتت؟

مولف : مهدی کرد فیروزجایی

تعداد صفحات : 140

نوبت چاپ : اول

سال نشر : 1398

معرفی کتاب

کتاب ملداش نوشته مهدی کرد فیروز جانی داستانی بلند از زندگی ملاداداش ایلچی در حوالی مازندران است که به تعلیم دینی مردم مشغول است.
خلاصه ای از کتاب:
«بسم الله » گفت و شروع به بیان احکام ذبح حیوان کرد. سخنانش که تمام شد، شیربان از وسط صف دوم بلند شد. دست راستش را سمتش دراز کرد: «ملداش ایلچی، اون روز اینو نگفته بودی! » ایلچی گفت: «اون روز؟ » لحظه ای مکث کرد و ادامه داد: «اون روز پرسیدم سرش را که می بریدی، تکان خورده؟ شما فرمودی نه. این “نه “ی شما اطلاق داشت. » شیربان گفت: «اطلاق دیگه چیه؟ چرا نگفتی اگه پلک بزنه حلاله؟ پس عمامه گذاشتی رو سرت برای چی؟ چرا این چند کلمه رو نگفتی که برکت خدا رو نریزم حروم بشه؟ » ایلچی آب دهانش را قورت داد. عبای مشکی را روی شانه هایش منظم کرد. نگاهی به سقف و دیوار های چوبی سقاخانه کرد. کف دست راستش را روی پیشانی پهنش گذاشت و تا نوک ریشهای کله قندی قهوه ای پایین کشید. نوک ریش را مشت کرده، چند بار سر سمت پایین تکان داد: «بله، فرموده بودین که… »

ایلچی با یعقوب چشم در چشم شد. از چشم های قرمزش اشک می آمد.
ـ چشمت چی شده
ـ داشتم تیمم میکردم خاک رفت توی چشمم
ـ چی جوری تیمم کردی ؟
ـ داشتم خاک رو به دست و صورتم می مالیدم، یه لحظه چشمم رو باز کردم خاک رفت توش.
ـ یعنی خاک ریختی روی صورتت و مالیدی؟
ـ مگه توی تیمم به جای آب خاک نمی ریزن؟
ایلچی چشمانش را گشاد کرد: یعنی خاک رو به جای آب ریختی روی صورتت؟

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “ملداش”

X