خدا خانه دارد

مؤلف: فاطمه شهیدی

تعداد صفحه: 135
سال نشر: 1398
نوبت چاپ: دوازدهم

4,200 تومان

نوشته‏‌هاى كتاب خدا خانه دارد، كه شايد در نگاه اول پراكنده به نظر برسند، مطالبى هستند كه در طول سال‏هاى 79 تا 82 در مناسبت‏هاى مذهبى مختلف براى مجلات «پرسمان» و «سروش جوان» نوشته شده‌‏اند. دوستان زيادى گفتند كه چاپ آن‏ها به صورت كتاب هم خالى از لطف نيست، اين شد كه بخشى از آن‏ها در اين كتاب گردآورى گرديد.

بعضى روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا مى‏‌شود. خدا كند در آن روزها، خواندن نوشته‌‏هاى این كتاب، فقط به عنوان گپ زدن از عشقى مشترك به درد بخورد و حال كسى را بهتر كند.

معرفی کتاب

بعضى روزها آدم دلتنگ خدا و دوستان خدا مى‏‌شود. خدا كند در آن روزها، خواندن نوشته‌‏هاى كتاب خدا خانه دارد خانم شهیدی، فقط به عنوان گپ زدن از عشقى مشترك به درد بخورد و حال كسى را بهتر كند.

 بخشی از کتاب خدا خانه دارد:

«دو خط موازى، در بى نهايت، در ابديت هم، به هم نمىرسند

مرد اين را نمى‏‌دانست وقتى تصميمش را گرفت. مى‌‏خواست موازى بماند. گفت طورى مى‏‌رويم كه به هم نرسيم. براده‌‏اى كه در دوره‌اى دلش پنهان بود خنديد؛ من اما نخنديدم. از پشت پلك تاريخ، مرد را مى‏‌پاييدم و دلم مى‏‌خواست بتواند موازى بماند. زندگى من به عاقبت تصميم مرد گره خورده بود. تركيب عجيبى بوديم:

من بيرون بودم؛ پشت پلك تاريخ!

مرد وسط صحرا بود؛

و براده در اعماق مرد؛

و يك تصميم ما را به هم مى‏‌پيوست.

 

شانه در پيچ موج‏ها فرو رفت و نرم تا شانه‏‌هاى زن پايين آمد. مرد در آينه به او خنديد. نعلين پوشيد. پرده‏‌ى خيمه را بالا زد. صبح صحرا را نفس كشيد. غلامى كه آب مى‏‌آورد از كنارش رد شد: «كاروانى را ديدم. همين نزديكى. از نام و نشانشان پرسيدم. حسين بن على و همه‏‌ى خانواده و دوستانش بودند كه به كوفه مى‌‏رفتند.»

ديدن يك كاروان ديگر، چيز عجيبى نبود. صحرا بزرگ بود؛ به اندازه‏‌ى عبور ده‏‌ها قافله از كنار هم، اين دل مرد بود كه براى اين عبور بزرگ نبود. چشم‏‌هايش سياهى رفت. ناگهان چه بلايى بر سرش آمده بود؟

پسر پيغمبر در كاروانى به كوفه مى‏‌رفت. كجاى اين خبر، اين همه او را برآشفته بود؟ هيچ وقت به دشمنان اين طايفه نپيوسته بود؛ ولى باور هم نكرده بود كه در قتل عثمان شريك نبوده‏‌اند. بعد از آن كه پيراهن خونى عثمان دلش را چركين كرده بود، نزديك خانواده‏‌ى على عليه‏‌السلام نيامده بود. همان دورها مانده بود. يك قدم پيش و يك قدم پس. بينابين راه! حالا پسر على عليه‏‌السلام در كاروانى در چند قدمى در حركت بود. چيزى در دلش مثل اسفند آتش ديده جز زد. غلام را صدا زد: «به همه بگو از كاروان حسين دور مى‏‌مانيم. از دو راه جدا مى‏‌رويم. هر جا هم كه آنها منزل كردند، ما جلوتر يا عقب‏‌تر خيمه مى‏‌زنيم.»

اطلاعات بیشتر

شناسنامه کتاب
شابک

9789648523089

خصوصیات ظاهری
قطع

پالتویی

رنگ

تک رنگ

وزن

120 g

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “خدا خانه دارد”

5 × چهار =

0
X
× چگونه می‌توانم به شما کمک کنم؟